پند تاریخ-بی کفایتی-استقلال
سرنوشت عجیب نخستین سماورساز ایرانی!

این حکایت ماست وقتی عده‌ای حاضر نیستند مملکت روی استقلال به خود ببیند و با روی کار آمدن مدیران نالایق، ریل پیشرفت را از بیخ بر می‌دارند و کشور را به سمت گدایی از غرب هل می‌دهند...

پند تاریخ بی کفایتی استقلال


مقالات    پنجشنبه 2 مهر

سرنوشت عجیب نخستین سماورساز ایرانی!

سماور برای نخستین بار در دوره سلطنت شاهرخ، نوه نادرشاه افشار از روسیه وارد ایران شد و تا مدت هشتاد سال همواره سماور از روسیه وارد ایران می شد، تا این که دوران صدارت امیرکبیر فرا رسید...

سایت تبیان، به نقل از فارس و کتاب «امیرکبیر»، نوشته حسین مکى (با تصرف و تلخیص): جمعى در ایام عید نوروز در باغ چهل‌ستون اصفهان به تفریح نشسته بودند. در این بین سائلی (نیازمندی) پیش آمده از آنها طلب کمک کرد و چون ایام عید بود، هر یک از آن جمع مقداری پول به او کمک کردند، در این هنگام، سائل جمعیت را مخاطب قرار داده اظهار داشت: قصد من گدایی نیست و شخصا هم فقیر نبوده و نیستم و این مبلغ هم کفاف چند روز مرا می‌کند، اگر دل و دماغ شنیدن دارید، سرگذشت خود را براى شما نقل کنم. چون از طرف آنها روى خوشى به او نشان داده شد، سائل شروع به سخن کرد و سرگذشت خود را که چنین بیان کرد:

در زمان صدارت امیر کبیر یک روز حاکم اصفهان صنعت‌گران شهر را احضار کرد و گفت: آیا می‌توانید کسی را که در میان شما از همه استادتر است معرفی کنید؟ صنعتگران مرا معرفی کردند. حاکم گفت: امیرکبیر برای کار مهمی تو را به تهران خواسته است. به تهران رفتم. یک سماور روسی زغالی نزد امیر بود.  سماور را آب و آتش نمود و تمام اجزاء سماور را بیان کرد و گفت: میتوانی سماوری مانند این بسازی؟ من تا آن زمان سماور ندیده بودم. گفتم: بله می‌توانم. امیر گفت: مانندش را بساز و بیاور.

سماور را برداشتم و مشغول شدم، پس از اتمام کار، سماور ساخته شده را نزد امیر بردم و مورد‌پسند واقع شد، امیر پرسید این سماور با مزد و مصالح به چه قیمت تمام شده است؟ من عرض کردم روی هم رفته ۱۵ ریال. امیر دستور داد تا امتیازنامه‌ای برای من بنویسند که فن سماورسازی به‌طور کلی برای مدت ۱۶ سال منحصر به من باشد و بهای فروش هر سماور را ۲۵ ریال تعیین کردند. پس از صدور این فرمان گفتند: به حاکم اصفهان دستور دادم که وسایل کار را از هر جهت فراهم نماید. در اصفهان به سرعت مشغول کار شده و چند نفر را نیز استخدام کردم و مجموعا مبلغ ۲۰۰ تومان خرج شد.

اما بعد از مدتی به دنبال من آمدند و من را همچون دزدان نزد حاکم بردند! حاکم با خشونت گفت: امیرکبیر از صدارت خلع شده و دیگر کاره‌ای نیست و باید هر چه زودتر مبلغ ۲۰۰ تومان را به خزانه دولت برگردانی!! من پولی نداشتم، حکم مصادره اموالم صادر و ۱۷۰ تومان فراهم شد. برای ۳۰ تومان دیگر مرا سر بازار برده و جلوی مردم چوب زدند تا اینکه مردم ترحم کرده و سکه‌های پول را به‌سوی من که مشغول چوب خوردن بودم پرتاب کردند... آن ۳۰ تومان هم پرداخت شد. اما به‌خاطر آن چوب‌ها و صدمات، چشم‌هایم تقریبا نابینا شد و دیگر نمیتوانم به کارگری مشغول شوم از این رو به این روز افتادم...!