شهادت حضرت زهرا (س)
داستان وصیت کردن اسکندر که دستش را بعد از وفات از تابوت بیرون گذارند تا تهیدستی وی بر همه کس ظاهر شود

پند تاریخ اسکندر تهیدستی


مقالات    چهارشنبه 5 دی 1403

داستان وصیت کردن اسکندر که دستش را بعد از وفات از تابوت بیرون گذارند تا تهیدستی وی بر همه کس ظاهر شود

سکندر چو نامه به مادر نوشت / بجز (خبر) نامه‌ی موعظت در نوشت
به یاران زبان نصیحت گشاد / به هر سینه گنجی ودیعت نهاد
وصیت چنین کرد با حاضران / که: «ای از جهالت تهی خاطران
چو بر داغ هجران من دل نهید / تن ناتوانم به محمل نهید،
گذارید دستم برون از کفن! / کنید آشکارش بر مرد و زن!
ز حالم دم نامرادی زنید! / به هر مرز و بوم این منادی زنید!
که: این دست، دستی‌ست کز عز و جاه / ربود از سر تاجداران کلاه
کلید کرم بود در مشت او / نگین خلافت در انگشت او
ز شیر فلک، قوت پنجه یافت / قوی‌بازوان را بسی پنجه تافت
ز حشمت زبردست هر دست بود / همه دست‌ها پیش او پست بود
ز نقد گدایی و شاهنشهی / ز عالم کند رحلت اینک تهی
چو بحرش به کف نیست جز باد هیچ، / چه امکان ز وی این سفر را بسیچ؟ (بسیچ: ساز و برگ)
چو ز اول تو را مادر دهر زاد / بجز دست خالی‌ت چیزی نداد
ازین ورطه چون پای بیرون نهی، / بود زاد راه تو دست تهی
مکن در میان دست خود را گرو! / به چیزی که گویند: بگذار و رو!
بده هر چه داری! که این دادن است / که از خویشتن بند بگشادن است

شاعر: جامی