سائل و مرد خسیس
فقیری به در خانه بخیلی آمد و گفت: شنیدهام که تو قدری از مال خود را نذر نیازمندان کردهای و من در نهایت فقرم. به من چیزی بده. بخیل گفت: من نذر کوران کردهام! فقیر گفت: کور واقعی هستم، زیرا اگر بینا میبودم، از در خانه خداوند به در خانه کسی مثل تو نمیآمدم...