سلطان محمود را در حالت گرسنگی، بادمجان بورانی آوردند. خوشش آمد. گفت: بادمجان طعامی است خوش! ندیم سلطان (همدم و یار سلطان) به مدح بادمجان پرداخت. چون سلطان سیر شد، گفت: بادمجان سخت مضر است! ندیم این بار در مضرت بادمجان مبالغتی تمام کرد!!
سلطان گفت: ای مردک! نه آن زمان که مدحش میگفتی، نه حال که مضرتش باز میگویی!! مرد گفت: من ندیم توام، نه ندیم بادمجان. مرا چیزی باید گفت که تو را خوش آید، نه بادمجان را.
این داستان حکایت اطرافیان چاپلوسی است که بهجای گفتن حق و حقیقت، فقط در پی جلب رضایت و خوشنودی بزرگان و صاحبان مناصباند...