روزی مردی به سمت بازار حرکت کرد تا برای خودش الاغی بخرد. در راه، یکی از دوستانش او را دید و پرسید: با این عجله کجا میروی؟ مرد با خوشحالی گفت: «به بازار میروم تا یک الاغ بخرم. دوستش گفت: بگو «انشاءالله!» مرد بادی به غبغب انداخت و گفت: انشاءالله دیگر برای چیست؟ پول که در جیبم است، الاغ هم که در بازار فراوان! دیگر چه نیازی به انشاءالله است؟ و بدون توجه به حرف دوستش، راهی بازار شد.
وقتی به بازار رسید و در میان جمعیت و شلوغی چرخ میزد، یک جیببر حرفهای در یک چشمبرهمزدن، جیب مرد را زد و تمام پولهایش را دزدید. مرد که بعد از مدتی دست در جیبش کرد، دید کیسه پولش نیست و دست از پا درازتر، بدون الاغ مجبور است به خانه برگردد.
در راه بازگشت، دوباره همان دوستش را دید. دوستش که او را پیاده و غمگین دید، پرسید: خب، چه شد؟ الاغ را خریدی؟ مرد با لحنی مغموم و پشیمان و در حالی که متنبه شده بود، رو به او کرد و گفت: انشاءالله پولم را زدند، انشاءالله الاغ نخریدم و انشاءالله دارم دستخالی به خانه برمیگردم!