شخصی از ستم و بیداد حاکم شیراز که از خویشاوندان اعتمادالدوله بود، به تنگ آمد و برای دادخواهی راهی پایتخت شد تا شکایت خود را نزد اعتمادالدوله ببرد. وقتی آنجا رفت، از ظلم حاکم شیراز نالید و درخواست تظلمخواهی کرد. اعتمادالدوله که ظاهرا قصد داشت به نوعی از سر باز کند و مچ فامیلش باز نشود، به او گفت: اگر از حاکم شیراز ناراضی هستی، به اصفهان برو و آنجا سکونت کن.
مرد گفت: نمیتوانم، چون حاکم اصفهان برادرزاده شماست. وزیر گفت: پس به کرمان برو.» مرد پاسخ داد: «آنجا هم نمیشود، زیرا حاکم کرمان داماد شماست. وزیر کمی فکر کرد و گفت: بسیار خوب، به تبریز برو. مرد با ناامیدی گفت: حاکم تبریز هم که پسرخاله جنابعالی است!
اعتمادالدوله که از این همه اطلاعات و پافشاری مرد کلافه شده بود، با عصبانیت فریاد زد: «اصلاً با این اوصاف، بلند شو و به جهنم برو!» مرد با خونسردی پاسخ داد: ای قربان، به آنجا هم نمیتوانم بروم؛ چون آنجا هم پدر مرحوم شما پادشاهی میکند و مشغول حکمرانی است!
روایات چهارشنبه 18 شهریور