اگر نيروى جاذبه نبود، انسان چگونه در انديشه چارهجويى غذا كه ايستادگى بدن به آن است، مىافتاد؟ اگر نيروى نگاهدارنده و ماسكه غذا نبود، چگونه غذا در درون مىايستاد تا معده آن را هضم كند؟
مقالات سهشنبه 13 آذر 1403
همانند ماشینی که برای حرکت کردن نیاز به سوخت دارد، بدن انسان هم برای انجام فعالیتهای روزمره خود به سوخت احتیاج دارد که این سوخت از مواد غذایی خورده شده استخراج و به مصرف بدن میرسد. اما تامین سوخت بدن نیازمند فرآیندی است که طی آن بدن بتواند نان و سبزی و گوشت و سایر خوراکیها را اولا تکهتکه و بسیار ریز کند، ثانیا سرفرصت از بین حجم زیاد غذای دریافتی، ذرات کارآمد و ناکارآمد آن را جدا کند، سپس ذرات کارآمد را تا رسیدن به تکتک سلولهای گرسنه مشایعت کند و در آخر هرآنچه بهکارش نمیآید را به دور افکند. و این فرآیند پیچیدهای است که هر روز در بدن ما تکرار میشود، بدون آنکه روحمان از آنچه جسممان میکند خبر داشته باشد!!
امام صادق(ع) این فرآیند را اینطور به مفضل بن عمر توضیح میدهند: «بدان كه در [جسم] انسان چهار نيرو [و دستگاه] نهفته شده است: ۱- نيروى جاذبه [يا گرسنگى يا طلب درونى غذا] كه غذا را مىگيرد و سوى معده مىفرستد. ۲- نيروى ماسكه [يا نگاهدارنده] كه غذا را در معده و جز آن نگاه مىدارد تا عمليات طبيعى روى آن انجام شود. ۳- نيرو [يا جهاز] هاضمه كه غذا را در معده طبخ [يا هضم] مىكند. عصاره و اصل خالص آن را جدا مىكند و در تمام بدن مىپراكند. ۴- نيروى دافعه كه زوايد و سنگينيهاى غذا را پس از رفع نياز دستگاه هاضمه، به جانب پايين سرازير مىكند [و دفع مىنمايد]. با تأمل فراوان در اين نيروهاى چهارگانه و كارهاى آنها، نياز بدن به آنها و هم در حكمتها و تدابير الهى نهفته در آن انديشه كن.
اگر نيروى جاذبه نبود، انسان چگونه در انديشه چارهجويى غذا كه ايستادگى بدن به آن است، مىافتاد؟ اگر نيروى نگاهدارنده و ماسكه غذا نبود، چگونه غذا در درون مىايستاد تا معده آن را هضم كند؟ اگر نيروى هاضمه نبود، چگونه غذا هضم مىشد و مىپخت تا خالص آن كه برآورنده نياز [سلولهاى] بدن است، از آن جدا شود؟ اگر نيروى دافعه نبود، چگونه سنگينيها، غذاهاى غيرقابل هضم و ماندههاى دستگاه هاضمه دفع و خارج مىگشت؟ نمىنگرى كه خداوند جل و علا چگونه با لطف تدبير و حسن تقدير خود اين نيروها را بر بدن گمارد تا به سود و مصلحت و براى تقويت آن عمل كنند؟» (شگفتیهاى آفرينش (ترجمه نجفعلی میرزایی بر توحيد مفضل)، ص۷۰)