در کتاب وسائلالشیعه، ج۹، ص۴۶۷ روایتی از امام صادق(ع) نقل شده که مضمون آن چنین است:
امام صادق(ع) متوجه شدند مردی در میان مردم به تقوا و نیکوکاری بسیار شهرت یافته است. ایشان برای بررسی موضوع، بهصورت ناشناس و بهدور از چشم مردم او را زیر نظر گرفتند. حضرت دیدند مرد وارد مغازهای شد و در فرصتی مناسب، دو عدد نان دزدید. سپس وارد مغازه دیگری شد و دو عدد انار هم دزدید! امام به دنبال او رفتند تا ببینند با این مال حرام چه میکند. مرد به راه خود ادامه داد تا به فقیری رسید و هر دو نان و دو انار را به او بخشید!
امام صادق (ع) جلو رفتند و از او درباره این رفتار عجیب پرسیدند. آن مرد گفت: ظاهرا قرآن نخواندهای! خداوند میفرماید هر کار نیک ده برابر ثواب دارد و هر گناه فقط یک عِقاب. من ۴ تا دزدی کردم که میشود ۴ گناه، اما آنها را صدقه دادم که ۴۰ ثواب دارد. ۴ گناه را از ۴۰ ثواب کم کنیم، ۳۶ ثواب برای من باقی میماند!
امام صادق(ع) در پاسخ فرمودند: مادرت به عزایت بنشیند! تو هستی که از کتاب خدا ناآگاهی. مگر سخن خداوند عزوجل را نشنیدهای که میفرماید «إِنَّما يَتَقَبَّلُ اللَّهُ مِنَ الْمُتَّقينَ؛ خداوند فقط عمل پرهیزکاران را میپذیرد»؟ تو با دزدی ۴ گناه مرتکب شدی و چون مال حرام را به دیگران دادی و بدون اذن صاحبش تصرف کردی، ۴ گناه دیگر هم به آنها اضافه کردی، پس ۸ گناه مرتکب شدی بدون آنکه هیچ ثوابی برده باشی!
در پایان روایت، این جمله از امام صادق(ع) نقل شده که فرمودند: «با چنین تأویل زشت، نادرست و نامقبولی است که مردم را گمراه میکنند و خود نیز گمراه میشوند.»
روایات چهارشنبه 25 شهریور
مردی از فسّاق در حال احتضار بود، اما هرچه تلقین به گفتن شهادت «لا اله الا الله» میکردند، او در عوض این شعر را میخواند:
یا رب قائلة یوما و قد تبعت / این الطریق الی حمام منجاب (پروردگارا! روزی که خسته بود، گفت: راه حمام منجاب کجاست؟)
علت اینکه موفق به گفتن کلمه شهادت نمیشد، این بود که روزی زنی با وجاهت و پاکدامن برای رفتن به حمام از خانه خارج شد، ولی راه را گم کرد. مقدار زیادی راه پیمود تا خسته گردید و رسید بر در خانه همین مرد. پرسید: حمام منجاب کجاست؟ آن مرد گفت: همینجا حمام منجاب است. همین که زن داخل شد، مرد درب را بر روی او بست. زن فهمید که مرد حیله به کار برده و او را فریفته است. لذا از خود اظهار اشتیاق و تمایل فراوان نسبت به مرد نشان داد و چنان وانمود کرد که مایل به اوست. سپس گفت: خوب است مقداری غذا و عطر برای من تهیه کنی، چون گرسنه و کثیفم، فوری هم برگردی.
مرد بهواسطه اطمینانی که از گفتار زن پیدا کرده بود و میل و علاقهای که از خود نشان داده بود، توجهی به این نداشت که ممکن است در غیبت او این زن خارج شود. به همین جهت برای خرید به بازار رفت و به محض رفتن او، زن از در بیرون شد و خود را نجات داد.
شیخ بهایی میگوید: توجه کن چگونه این گناه او را هنگام مرگ از اقرار به شهادت بازداشت، با اینکه جز وارد کردن آن زن به خانه و خیال زنا کار دیگری نکرده بود و به مقصود هم نائل نشده بود!
📖 منبع: پند تاریخ، ج۲، ص۲۱۶
روایات چهارشنبه 27 تیر 1403