نیمه شعبان

مقالات روایات مذهبی اسلامی و کلیپ

پند تاریخ-موذن-اذان
مؤذن بدصدا

مؤذنی بدصدا در شهری زندگی می‌کرد. او هر روز با صدای بد و ناهنجاری اذان می‌گفت. یک وقت دید: یک یهودی برایش هدیه‌ای آورده و گفت: این هدیه ناچیز را قبول می‌کنی؟

- برای چه؟
- تو خدمت بزرگی به من کرده‌ای.
- چه خدمتی؟ من که خدمتی به شما نکرده‌ام.
- من دختری دارم که مدتی بود تمایل به اسلام داشت. از وقتی که شما اذان می‌گویید، و الله‌اکبر را از تو می‌شنود، دیگر از اسلام بیزار شده! حالا این هدیه را آورده‌ام، برای اینکه تو خدمتی به من کردی و نگذاشتی این دختر مسلمان بشود...

در خصوص مؤذن توصیه شده «صیت» یعنی خوش‌صدا باشد، زیرا طبع آدمی اینطور است که وقتی اذان را از یک خوش‌صدا می‌شنود، جملات آن جور دیگری بر قلبش اثر می‌گذارد. همچنین که خواندن قرآن، تبلیغ کردن و... اگر با لحن خوش باشد، زودتر بر شنونده اثر می‌گذارد.

📖 منبع: حکایت‌ها و هدایت‌ها در آثار شهید مطهری، ص۱۷۸ (با اندکی تصرف)

پند تاریخ موذن اذان

روایات    چهارشنبه 22 بهمن

پند تاریخ-تلقین
اثر تلقین

معلمی شاگردان زیادی داشت، اما از نظر اخلاقی فردی تندخو بود و بچه‌ها را اذیت می‌کرد. بچه‌ها هم دل‌خوشی‌شان این بود که برای یک روز هم که شده از دست این معلم خلاص شوند و درس را تعطیل کنند! از این رو با هم نشستند و نقشه‌ای کشیدند.

فردا که معلم به کلاس آمد، یکی از بچه‌ها به معلم سلام کرد و گفت: جناب معلم خدا بد ندهد! مثل اینکه مریض هستید، کسالتی دارید؟ جواب داد نه کسل نیستم. شاگرد دیگر آمد و گفت: جناب معلم رنگ و رویتان امروز پریده! خدای ناکرده کسالتی دارید؟ این دفعه یکه خورد، ولی باز گفت: نه. سومی آمد و همان مضمون را تکرار کرد. معلم هنگام جواب گفتن صدای صدایش شل‌تر شد و تردید کرد که شاید من مریض هستم! کم‌کم چهارمی، پنجمی، ششمی و هر بچه‌ای که آمد همان مطلب را تکرار کرد. سرانجام امر بر معلم مشتبه شد و گفت: بلی، گویا امروز حالم خوش نیست!! بالاخره معلم واقعا باور کرد مریض است و کلاس را تعطیل نمود...

آنچه ذکر شد یک تمثیل از مثنوی بود، اما به عنوان یک واقعیت اجتماعی نیز قابل تجربه است، زیرا متاسفانه خیلی اوقات ملاک خوب و بد را قضاوت‌های عامه مردم و تبلیغات مکرر تعیین می‌کند و بسیاری از تقلیدهای نابه‌جا در آداب و رسوم فردی و اجتماعی در اثر همین القائات و تلقینات است و مقاومت در برابر این قضاوت‌ها و تلقینات جز با عقلی هدایت شده و روحیه‌ای قوی میسر نیست.

📖 منبع: حکایت‌ها و هدایت‌ها در آثار شهید مطهری، ص۱۴۹

پند تاریخ تلقین

روایات    چهارشنبه 15 بهمن

پند تاریخ-مادر
نگهداری از مادر پیر

مردی مادری پیر داشت و همیشه از دست مادرش می‌نالید و مادرش به دلیل کهولت سن در بینایی و شنوایی و راه رفتن ضعف داشت. مرد که از زندگی کردن با او خسته شده بود به نزد شیخی رفت و به او گفت تا راه چاره‌ای به او نشان دهد.

شیخ به او گفت: او مادر توست و مراقبت از آن وظیفه توست. او تو را بزرگ کرده و از تو مراقبت کرده. الآن وظیفه توست که از او مراقبت کنی. مرد گفت: ده‌ها برابر زحمتی که برای بزرگ کردن من کشیده، برای نگهداری از او کشیده‌ام و هیچ منتی برای بزرگ کردن من ندارد که هر چه کرده بیشتر از آن برایش کرده‌ام. اکنون دیگر نمی‌توانم او را تحمل کنم، مگر برای او پرستاری بگیرم.

شیخ که این حرف‌ها را از او شنید، به او گفت: تفاوتی مهم بین مراقبت کردن تو و مراقبت کردن مادرت است و آن این است که مادرت تو را برای ادامه زندگی بزرگ و مراقبت کرد و تو از او مراقبت می‌کنی به امید روزی که بمیرد! پس تا عمر داری هر کاری برایش کنی نمی‌توانی زحمات او را جبران کنی...

📖 منبع: پایگاه اطلاع‌رسانی حوزه

پند تاریخ مادر

روایات    چهارشنبه 8 بهمن

هیچ کس برای من نمی‌گرید!

گویند زاهد وارسته‌ای در بصره سکونت داشت. در بستر مرگ قرار گرفت. خویشانش بر بالین او نشسته و گریه می‌کردند. زاهد به پدرش رو کرد و گفت: چرا گریه می‌کنی؟ پدر گفت: چگونه گریه نکنم؟ وقتی فرزندی از دنیا برود، پشت پدر می‌شکند.

زاهد به مادرش گفت: چرا گریه می‌کنی؟ مادر گفت: چگونه نگریم که امیدوار بودم در ایام پیری عصای دستم باشی و به من خدمت کنی و در هنگام بیماری و مرگم در بالینم باشی.

زاهد به همسرش گفت: چرا گریه می‌کنی؟ همسر گفت: چگونه گریه نکنم که با مرگ تو، فرزندانم یتیم و بی‌سرپرست می‌شوند.

زاهد فریاد زد: آه! آه! شما هر کدام برای خود گریه می‌کنید! هیچ‌کس برای من نمی‌گرید که بعد از مرگ بر من چه خواهد رسید و حالم چه خواهد شد؟ آیا پاسخ سوالات دو فرشته نکیر و منکر را می‌دهم یا درمانده می‌شوم؟ هیچ‌کس برای من نمی‌گرید که مرا تنها در لحد گور می‌گذارند و از اعمال من می‌پرسند. این را گفت و آهی کشید و جان سپرد...

📖 منبع: پایگاه اطلاع‌رسانی حوزه، به نقل از منهاج‌الشارعین، منهج۱۳، ص۵۹۳

پند تاریخ مرگ

روایات    چهارشنبه 1 بهمن

تلنگر با سکوت!

گویند در مجلس معاویه، یکی از بزرگان خاموش بود و هیچ نمی‌گفت. معاویه گفت: چرا سخن نمی‌گویی؟ گفت: چه گویم؟! اگر راست گویم، از تو بترسم و اگر دروغ گویم، از خدا! پس در این مقام، سکوت سزاوارتر است.

📖 منبع: پایگاه اطلاع‌رسانی حوزه، به نقل از لطایف و پندهای تاریخی، ص۸۳

پند تاریخ سکوت

روایات    چهارشنبه 17 دی

در عاقبت کار بیندیش

مردی نزد پیامبر اکرم(ص) آمد و عرض کرد: ای رسول خدا مرا نصیحتی بفرمایید. پیامبر(ص) به او فرمود: آیا اگر تو را نصیحت کنم، به آن عمل خواهی کرد؟ (و این سوال را سه بار تکرار کردند). مرد در هر سه بار پاسخ داد: آری.

آن‌گاه رسول خدا(ص) به او فرمود: تو را چنین سفارش می‌کنم که: هرگاه تصمیم گرفتی کاری انجام دهی، ابتدا در عاقبت و سرانجام آن خوب بیندیش؛ پس اگر دیدی مایه رشد و درستی است، آن را انجام بده و اگر دیدی مایه گمراهی و بدی است، از آن دست بکش.

📖 منبع: کافی (ط الاسلامیة)، ج۸، ص۱۵۰

پند تاریخ عاقبت کار

روایات    چهارشنبه 26 آذر 1404

حاکم نیشابور و مرد کشاورز

روزی حاکم نیشابور برای گردش به بیرون از شهر رفته بود که مرد میانسالی را در حال کار بر روی زمین کشاورزی دید.

حاکم پس از دیدن آن مرد بی‌مقدمه به کاخ برگشت و دستور داد کشاورز را به کاخ بیاورند. روستایی بی‌نوا با ترس و لرز در مقابل تخت حاکم ایستاد.

به دستور حاکم لباس گران‌بهایی بر او پوشاندند. حاکم گفت یک قاطر راهوار به همراه افسار و پالان خوب هم به او بدهید. حاکم که از تخت پایین آمده بود و آرام قدم می‌زد، به مرد کشاورز گفت: می‌توانی بر سر کارت برگردی. ولی همین که دهقان بینوا خواست حرکت کند، حاکم کشیده‌ای محکم پس گردن او نواخت!

همه حیران از آن عطا و حکمت این جفا، منتظر توضیح حاکم بودند! حاکم از کشاورز پرسید: مرا می‌شناسی؟ کشاورز بیچاره گفت: شما تاج سر رعایا و حاکم شهر هستید. حاکم گفت: آیا بیش از این مرا می‌شناسی؟ 
سکوت مرد حاکی از استیصال و درماندگی او بود.

حاکم گفت: به خاطر داری بیست سال قبل که من و تو با هم دوست بودیم، در یک شب بارانی که در رحمت خدا باز بود، من رو با آسمان کردم و گفتم خدایا به حق این باران و رحمتت، مرا حاکم نیشابور کن! و تو محکم بر گردن من زدی و گفتی که ای ساده دل! من سال‌هاست از خدا یک قاطر با پالان برای کار کشاورزیم می‌خواهم هنوز اجابت نشده، آن وقت تو حکومت نیشابور را می‌خواهی؟!

یک باره خاطرات گذشته در ذهن دهقان مرور شد. حاکم گفت: این هم قاطر و پالانی که می‌خواستی، این کشیده هم تلافی همان کشیده‌ای که به من زدی! فقط می‌خواستم بدانی که برای خدا، حکومت نیشابور یا قاطر و پالان فرق ندارد، ایمان و اعتقاد من و توست که فرق دارد...

پند تاریخ دعا ایمان اعتقاد

روایات    چهارشنبه 12 آذر 1404

بهلول و معمای هارون

حاضران مجلس بر عقل و جرات بهلول متحیر بودند! هارون هم در مقابل جواب‌های بهلول از رو رفت، ولی بهلول فهمید که هارون در صدد تلافی است.

پند تاریخ بهلول هارون

روایات    چهارشنبه 5 آذر 1404

پند تاریخ-ضرب المثل
ماست‌ها را کیسه کردند!

به مختارالسلطنه گفتند که ماست در تهران خیلی گران شده است. فرمان داد تا ارزان کنند. پس از چندی خود ناشناس به یکی از دکان‌های شهر سر زد و ماست خواست. ماست‌فروش که او را نشناخته بود پرسید: چه جور ماستی می‌خواهی؟ ماست خوب یا ماست مختارالسلطنه؟!

وی شگفت‌زده پرسید فرقش چیست؟ ماست‌فروش گفت: ماست خوب همان است که از شیر می‌گیرند و بدون آب است و با بهای دلخواه می‌فروشیم. ماست مختارالسلطنه همین تغار دوغ است که در جلوی دکان می‌بینی که یک سوم آن ماست و دو سوم دیگر آن آب است و به بهایی که مختارالسلطنه گفته می‌فروشیم. تو از کدام می‌خواهی؟

مختارالسلطنه دستور داد ماست‌فروش را جلوی دکانش وارونه از درختی آویزان کرده و بند تنبانش را دور کمر سفت ببندند. سپس تغار دوغ را از بالا در پاچه تنبانش بریزند و آنقدر آویزان نگهش دارند تا همه آب‌هایی که به ماست افزوده از تنبان بیرون بچکد! دیگر فروشنده‌ها وقتی از این داستان آگاه شدند، همگی ماست‌ها را کیسه کردند!

ضرب‌المثل «فلانى ماستش را كيسه كرده» از اینجا آمده و به این معنی است که کسی حساب کار دستش آمده و از هشدارها ترسیده و برای رفع خطر، اقدام لازم را انجام داده باشد.

پند تاریخ ضرب المثل

روایات    چهارشنبه 28 آبان 1404

بادکنک سیاه

در یک شهربازی، پسرکی سیاه‌پوست به مرد بادکنک‌فروشی نگاه می‌کرد که از قرار معلوم فروشنده مهربانی بود. بادکنک‌فروش برای جلب‌توجه یک بادکنک قرمز را رها کرد تا در آسمان اوج بگیرد و بدینوسیله جمعیتی از مشتریان جوان را جذب خود کرد. سپس بادکنک آبی و همینطور یک بادکنک زرد و بعد از آن یک بادکنک سفید را رها کرد.  بادکنک‌ها سبکبال به آسمان رفتند و اوج گرفتند و ناپدید شدند.

پسرک سیاه‌پوست هنوز به تماشا ایستاده بود و به یک بادکنک سیاه خیره شده بود. تا اینکه پس از لحظاتی به بادکنک‌فروش نزدیک شد و با تردید پرسید: ببخشید آقا! اگر بادکنک سیاه را هم رها می‌کردید، بالا می‌رفت؟ مرد بادکنک‌فروش لبخندی به روی پسرک زد و با دندان، نخی که بادکنک سیاه را نگه داشته بود، برید و بادکنک به طرف بالا اوج گرفت و پس از لحظاتی گفت: پسرم! آن چیزی که سبب اوج گرفتن بادکنک می‌شود رنگ آن نیست، بلکه چیزی است که در درون بادکنک قرار دارد.

چیزی که باعث رشد آدم‌ها می‌شود رنگ و ظواهر آنها نیست، مهم درونیات آدمی است. چیزی که در درون افراد است، تعیین‌کننده مرتبه و جایگاه آنهاست و هر قدر ذهنیات انسان ارزشمندتر باشد، جایگاه و مرتبه آنها والاتر و شایسته‌تر می‌شود. پس چه نیکوست دل را حرم خدا قرار دهیم، چرا که بالاتر از او کسی را نمی‌توان یافت. / کشکول

پند تاریخ ارزش انسان

روایات    چهارشنبه 21 آبان 1404

من که کاری نکردم!

گویند: روزی شیطان خواست با فرزندانش از جایی به جای دیگر نقل مکان کند، خیمه‌ای را دید، و گفت: اینجا را ترک نمی‌کنم تا آنکه بلایی بر سر آنان بیاورم.

به سوی خیمه رفت و دید گاوی به میخی بسته شده و زنی را دید که آن گاو را می‌دوشد. بدان سو رفت و میخ را تکان داد. با تکان خوردن میخ، گاو ترسید و به هیجان درآمد و سطل شیر را بر زمین ریخت و پسر آن زن را که در کنار مادرش نشسته بود لگدمال کرد و او را کشت. مادر بچه با دیدن این صحنه عصبانی شد و گاو را با ضربه چاقو از پای درآورد و او را کشت. شوهر آن زن آمد و با دیدن فرزند کشته شده و گاو مرده، همسرش را زد و او را طلاق داد. سپس خویشاوندان زن آمدند و آن مرد را زدند و بعد از آن نزدیکان آن مرد آمدند و همه با هم درگیر شدند و جنگ و دعوای شدیدی به پا شد!!

فرزندان شیطان با دیدن این ماجرا تعجب کردند و از پدر پرسیدند: ای وای! این چه کاری بود که کردی؟! گفت: کاری نکردم، فقط میخ را تکان دادم!

بیشتر مردم فکر می‌کنند کاری نکرده‌اند، در حالی که نمی‌دانند چند کلمه‌ای که بر زبان جاری می‌کنند، مانند سخن‌چینی‌ها و...، مشکلات زیادی را ایجاد می‌کند. آتش اختلاف را بر می‌افروزد. خویشاوندی را بر هم می‌زند. دوستی و صفا و صمیمیت را از بین می‌برد. کینه و دشمنی می‌آورد. طراوت و شادابی را تیره و تار می‌کند. دل‌ها را می‌شکند. بعدا هم کسی که این کار را کرده فکر می‌کند کاری نکرده و فقط میخی را تکان داده است!

قبل از اینکه حرفی را بزنی، مواظب سخنانت باش! مواظب باش میخی را تکان ندهی... / کشکول

پند تاریخ سخن گفتن

روایات    چهارشنبه 14 آبان 1404

بار سنگین بی‌تفاوتی!

آورده‌اند که خر و اسبی با هم در راهی می‌رفتند. خر، اسب را ندا کرد و گفت: ای یار! اندکی از بار من بستان، وگرنه زیر این بار گران که پشتم را خم کرده است هلاک خواهم شد. اما اسب درخواست او را نپذیرفت. لاجرم خرِ مسکین تاب نیاورد و زیر بار سنگین جان داد!

صاحب خر پوست از تنش برکند و هم بار خر و هم چرمش را بر پشت اسب نهاد. اسب با خود گفت: چون در هنگام سختی، به یاری برادر مسکین خود نرفتم، اکنون به سزای آن گرفتار آمدم...

پند تاریخ یاری کردن

روایات    چهارشنبه 7 آبان 1404

سه خصلتی که از علائم نفاق است

پیامبر اکرم(ص) فرمود: هر که سه خصلت در او باشد منافق است، اگرچه نماز بخواند و روزه بگیرد و خیال کند مسلمان است: ۱- کسی که به او امانتی دهند و خیانت کند ۲- هرگاه حدیث کند، به دروغ سخن گوید ۳- اگر وعده‌ای دهد خلاف می‌کند. در قرآن می‌فرماید: «إِنَّ اللَّهَ لَا يُحِبُّ الْخَائِنِينَ؛ همانا خداوند دوست ندارد خیانتکاران را»، و نیز می‌گوید: «أَنَّ لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَيْهِ إِنْ كَانَ مِنَ الْكَاذِبِينَ؛ لعنت خدا بر دروغگویان باد» و در جای دیگر بیان می‌کند: «وَاذْكُرْ فِي الْكِتَابِ إِسْمَاعِيلَ  إِنَّهُ كَانَ صَادِقَ الْوَعْدِ وَكَانَ رَسُولًا نَبِيًّا؛ به یاد آور اسماعیل را که پیغمبری درست پیمان بود».

📖 منبع: وسائل‌الشیعه (ط الاسلامیه)، ج۱۱، ص۲۶۹

پند تاریخ نفاق

روایات    چهارشنبه 30 مهر 1404

هر که می‌خواست به معاویه تقرب جوید، امیرالمؤمنین(ع) را سب می‌نمود!

احنف به معاویه گفت: یا امیرالمؤمنین! این سخنران اگر بداند خوشنودی تو در لعنت کردن به انبیا و مرسلین است، همه را لعنت خواهد نمود! از خدا بترس، دست از علی بردار، او به ملاقات پروردگارش رفته و تنها در قبر خویش با عمل خود مشغول است. به خدا قسم شمشیرش مورد ستایش همه و مردی پاکدامن بود. در گذشت او مصیبتی بزرگ است.

پند تاریخ معاویه

روایات    چهارشنبه 23 مهر 1404

معاویه از نام «علی» هم ناراحت بود!

دشمنی معاویه با حضرت علی(ع) به جایی رسید که نمی‌توانست اسم او را بشنود و از نام نهادن به اسم علی جلوگیری می‌کرد! نقل شده امیرالمؤمنین(ع) چند روزی بود عبدالله بن عباس را ملاقات نکرده بود. روزی پرسید: چه شده که ابن عباس دیده نمی‌شود؟ گفتند: خداوند به او فرزندی عنایت کرده. بعد از نماز فرمود: برویم پیش او.

حضرت به خانه عبدالله بن عباس رفت و برای این مولود به او تبریک گفت. آنگاه فرمود: خدای را شکر می‌کنم و امیدوارم درباره این فرزند به تو برکت عنایت کند. سپس پرسید: چه نامی برایش انتخاب کرده‌ای؟ ابن عباس گفت: جایز است با بودن شما، من برایش نام بگذارم؟! حضرت فرمود: او را بیاور. فرزندش را آورد. حضرت نوزاد را گرفت و کامش را برداشت و دعای خیر درباره‌اش نمود. سپس مولود را داد به دست پدرش و فرمود: بگیر، او را علی نامیدم و کنیه‌اش را ابوالحسن گذاشتم.

وقتی معاویه برخاست، به ابن عباس گفت: شما نمی‌توانید هم اسم و هم کنیه علی(ع) را روی فرزند خود بگذارید. کنیه‌اش را من «ابو محمد» می‌گذارم. این کنیه هم برای او ماند.

بنی‌امیه هرگاه می‌شنیدند مولودی به نام علی نامیده شده او را می‌کشتند! مردم از ترس بنی‌امیه اسم فرزندان خود را عوض می‌کردند.

📖 منبع: پند تاریخ، ج۷، ص۱۲۱ و الغدیر، ج۱۰، ص۲۸۷

پند تاریخ معاویه بنی امیه

روایات    چهارشنبه 16 مهر 1404

چگونه بفهمیم سعادتمند هستیم یا نه؟

امام باقر(ع) فرمود: اگر می‌خواهی آزمایش کنی که سعادتمند هستی یا نه، به قلب خود مراجعه کن. ببین اگر مؤمنین و پرهیزکاران را دوست می‌دارد و از معصیتکاران بیزار است، بدان تو را سعادتی است و خدایت تو را نیز دوست می‌دارد. چنانچه قلبت دوستان خدا را دشمن می‌دارد و معصیت‌کاران را دوست، در تو فایده‌ای نیست و مورد خشم و نفرت پروردگاری. زیرا هر کسی با آن کس که دوستش دارد محشور می‌شود.

📖 منبع: کافی، ج۲، ص۱۲۶

پند تاریخ سعادتمند

روایات    چهارشنبه 9 مهر 1404

مسلمان می‌شویم به سه شرط!

در سال نهم هجری از اطراف، سران قبایل یکی پس از دیگری به مدینه وارد می‌شدند و اسلام می‌آوردند. همین که نزدیک مدینه رسیدند، با مغیرة بن شعبه ملاقات کردند. مغیره با عجله دوید تا خود را به پیغمبر(ص) برساند و بشارت آمدن سران ثقیف را برای بیعت اسلام به عرض برساند. ابوبکر با او مصادف شد و از جریان اطلاع پیدا کرد. مغیرة را آنقدر سوگند داد تا پذیرفت که این بشارت را او برساند. ابوبکر خدمت پیغمبر(ص) رسید و آمدن آنها را اطلاع داد.

مغیره که از بستگان بنی‌ثقیف بود به آنها تعلیم داد چگونه بر پیغمبر(ص) سلام کنند، ولی ایشان نپذیرفتند و به همان رسم جاهلیت تهنیت گفتند. پیامبر(ص) دستور داد در کنار مسجد قبه‌ای برای آنها برافراشتند.

بنی‌ثقیف عرض کردند: ما مسلمان می‌شویم به سه شرط: اول اینکه بت لات را بگذارید در میان ما باشد تا ۳ سال و بت‌خانه را خراب نکنید. پیغمبر(ص) امتناع ورزید. پیوسته تعداد سال‌ها را کم کردند، باز قبول نفرمود. تا اینکه اجازه یک ماه خواستند، باز امتناع ورزید حتی از اینکه لحظه‌ای اجازه دهد. دوم اینکه از نماز خواندن معاف باشند و سوم اینکه بت‌ها را با دست خودشان نشکنند.

پیغمبر اکرم(ص) فرمود: اینکه با دست خود بت‌هایتان را نشکنید اشکال ندارد. کسی را می‌فرستیم بت‌ها را در هم شکند؛ و اما نخواندن نماز ممکن نیست.

📖 منبع: پند تاریخ، ج۶، ص۷۲ به نقل از تاریخ طبری، ج۲، ص۳۶۵

پند تاریخ نماز

روایات    چهارشنبه 2 مهر 1404

ایثارگری و صبر زنان مسلمان در مصائب صدر اسلام

پس از پایان جنگ احد و بازگشت پیغمبر اسلام(ص) به طرف مدینه، مرد و زن از هر قبیله بر سر راه آمده بودند و بر سلامتی پیامبر(ص) خدای را سپاسگزاری می‌کردند.

از قبیله بنی عبدالاشهل مادر سعد بن معاذ جلوتر از دیگران می‌آمد. در این هنگام عنان اسب پیغمبر(ص) در دست سعد بود. عرض کرد: یا رسول الله! مادر من است که خدمت می‌رسد. حضرت رسول(ص) فرمود: مرحبا بها؛ آفرین بر او.

مادر سعد نزدیک شد. پیغمبر(ص) او را به شهادت فرزندش عمرو بن معاذ تسلیت فرمود. عرض کرد: یا رسول الله! همین که شما را به سلامت مشاهده نمودم، هیچ مصیبت و ناراحتی دیگر بر من اثر نخواهد کرد و دشوار نخواهد بود. (پند تاریخ، ج۶، ص۳۵، به نقل از ناسخ، ج۱، ص۳۸۹)

موکب پیغمبر نزدیک به زنی از انصار رسید که شوهر و پدرش کشته شده بودند. مسلمین او را به شهادت پدر و شوهرش تسلیت دادند. در جواب آنها گفت: پیغمبر(ص) چطور است؟ گفتند: آنطور که خواسته توست. بحمدالله سلامت است. گفت مایلم خودم آن جناب را مشاهده کنم و با این دیدگان او را ببینم.

تقاضا کرد آن جناب را نشانش بدهند. همین که چشمش به پیغمبر(ص) افتاد، گفت: یا رسول الله! با سلامتی شما هر مصیبتی هرچند دشوار باشد، کوچک و آسان است.  (پند تاریخ، ج۶، ص۳۵، به نقل از تاریخ ابن‌اثیر، ج۲، ص۱۰۷)

پند تاریخ ایثار صبر مقاومت

روایات    چهارشنبه 26 شهریور 1404

در زندگی چه چیزهایی را فدای چه باید کرد؟

حضرت صادق(ع) فرمود: امیرالمؤمنین(ع) در یک قسمت از سفارشات خود به اصحاب فرمود:

بدانید قرآن راهنمای شبانه‌روزی شماست. در تاریکی شب‌های گرفتاری و تنگدستی چراغی درخشان است. هرگاه پیش آمد ناگواری روی داد، ثروت و مال را فدای جان خویش کنید. چنانچه امری پدید آمد که بین حفظ دین و فدا کردن جان مجبور شدید (یکی را انتخاب کنید)، جان خود را فدای دین کنید.

توجه داشته باشید آن کسی نابود شده که دینش نابود شده باشد. تمام ثروت و هستی آن کس را دزد برده که دینش را ربوده باشند. بدانید با داشتن بهشت، فقر و تنگدستی در هر حال وجود ندارد؛ و با رهسپار شدن به سوی آتش نیز ثروتی نخواهد بود. آن آتشی که گرفتارش را رهایی نیست و چشمی که به آن آتش نابود شد خوب شدنی نخواهد بود.

📖 منبع: کافی، ج۲، ص۲۱۶

پند تاریخ دین جان مال

روایات    چهارشنبه 19 شهریور 1404

امید واهی!

شخصی گفت: به حضرت صادق(ع) عرض کردم: عده‌ای هستند که گناه می‌کنند، ولی می‌گویند: امید داریم خدا ببخشد! پیوسته بر همین کار ادامه می‌دهند تا مرگ آنها را فرا گیرد.

حضرت فرمود: اینها دسته‌ای هستند که آرزو آنها را از راه راست منحرف کرده. دروغ می‌گویند، امیدوار نیستند. زیرا هر کس به چیزی امید داشته باشد، در صدد به دست آوردن آن می‌شود. هر که از چیزی بترسد از آن چیز دور می‌شود و فرار می‌کند.

📖 منبع: کافی، ج۲، ص۶۸

پند تاریخ امید دروغ

روایات    چهارشنبه 12 شهریور 1404

نمایش 1 از 6