مقالات روایات مذهبی اسلامی و کلیپ

کسانی که جزء لشکر امیرالمؤمنین(ع) در صفین نوشته می‌شوند، اگرچه هنوز متولد نشده باشند!

هنگامی که امیرالمؤمنین علی(ع) از جنگ صفین مراجعت می‌نمود، شخصی از اصحاب آن حضرت خدمت ایشان آمد و عرض کرد: یا امیرالمؤمنین! دوست داشتم برادرم هم در این جنگ بود و به فیض درک رکاب شما نائل می‌شد.

حضرت در جواب وی فرمود: بگو نیتش چیست؟ تصمیمش چه است؟ آیا این برادر تو، معذور بود و نتوانست بیاید و در جنگ شرکت کند؟ و یا نه، بدون هیچ عذری از شرکت در جنگ خودداری کرد و نیامد؟ اگر معذور نبود و نیامد، بهتر همان که نیامد. و اگر عذری داشته است و نتوانسته است بیاید ولی دلش و میلش با ما بوده و تصمیم داشته که با ما باشد، پس با ما بوده است.

آن مرد عرض کرد: بله یا امیرالمؤمنین، اینطور بود، یعنی نیتش این بود که با ما باشد. حضرت فرمود: نه‌تنها برادرتو با ما بود، بلکه با ما بوده‌اند کسانی که هنوز در رحم‌های مادرانند و افرادی که هنوز در اصلاب پدرانند. و تا دامنه قیامت اگر افرادی یافت شوند که واقعا از صمیم قلب نیت و آرزویشان این باشد (که ای کاش حضرت علی(ع) را درک می‌کردم  و در رکاب او می‌جنگیدم)، ما آنها را جزء اصحاب خود می‌شماریم.

📖 منبع: حکایت‌ها و هدایت‌ها در آثار شهید مطهری، ص۷۳

پند تاریخ نیت صفین

روایات    چهارشنبه 12 فروردین

عدالت سرسختانه رسول اکرم(ص) در اجرای حد الهی

در زمان فتح مکه، زنی از بنی‌مخزوم مرتکب سرقت شده بود و جرمش محرز گردید. خاندان آن زن که از اشراف قریش بودند و اجرای حد سرقت را توهینی به خود تلقی می‌کردند، سخت به تکاپو افتادند که رسول‌ خدا(ص) از اجرای حد صرف‌نظر کند. بعضی از محترمین صحابه را به شفاعت‌ برانگیختند، ولی رنگ رسول خدا(ص) از خشم برافروخته شد و گفت: چه جای‌ شفاعت است؟! مگر قانون خدا را می‌توان به‌خاطر افراد تعطیل کرد؟!

حضرت هنگام عصر آن روز در میان جمع سخنرانی کرد و فرمود: «اقوام و ملل پیشین از آن جهت سقوط کردند و منقرض شدند که در اجرای‌ قانون خدا تبعیض می‌کردند. هرگاه یکی از اقویا و زبردستان مرتکب جرم‌ می‌شد معاف می‌شد و اگر ضعیف و زیردستی مرتکب می‌شد مجازات می‌گشت. سوگند به خدایی که جانم در دست اوست، در اجرای عدل درباره هیچ‌کس سستی‌ نمی‌کنم، هر چند از نزدیک‌ترین خویشاوندان خودم باشد».

📖 منبع: وحی و نبوت (نوشته شهید مطهری)، ج۱، ص۱۳۴، به نقل از صحیح مسلم، ج۵، ص۱۱۴

پند تاریخ عدالت حد

روایات    چهارشنبه 20 اسفند

رقابت خثیمه و پسرش بر سر شهادت!

خثیمه کسی است که با پسرش سعد در رفتن به جنگ بدر قرعه انداخت (تا مشخص شود کدامیک به جنگ برود و کدامیک در خانه بماند). پس قرعه به نام سعد افتاد و شهادت روزی‌اش شد.

پدرش او را پیش از واقعه احد، در خواب دید که در بهترین صورت است در حالی که در میان میوه‌ها و نهر‌های بهشت در حال گردش است و می‌گوید: حق با ماست و در بهشت با ما همراه خواهد شد. همانا من آنچه را پروردگارم به من وعده داده بود، به حق یافتم.

خثیمه خدمت پیامبر خدا(ص) رسید و عرضه داشت: عشق به همراهی با او در بهشت، مرا فراگرفته است، در حالی که سنم زیاد و استخوانم فرسوده شده و دیدار پروردگارم را دوست دارم. پس از خداوند بخواه که شهادت را روزی‌ام کند. پیامبر خدا(ص) نیز برای او دعا کرد و سرانجام او در جنگ احد به شهادت رسید.

📖 منبع: سفینة‌البحار، ج۲، ص۵۶۵

پند تاریخ شهادت

روایات    چهارشنبه 13 اسفند

دوستی اهل‌بیت(ع)

مسافری از خراسان به حضور امام باقر(ع) شرفیاب شد تمام این راه دور را پیاده طی نمود پاهایش را که از کفش درآورد، شکافته شده و ترک برداشته بود.

رو کرد به امام باقر(ع) و عرض نمود: به خدا سوگند من را نیاورد از آنجا که آمدم، مگر دوستی شما اهل‌بیت(ع). امام فرمود: به خدا سوگند اگر سنگی ما را دوست بدارد، خداوند آن را با ما محشور کند. آیا دین چیزی غیر از دوستی است؟

📖 منبع: سفینةالبحار، ج۲، ص۲۰

پند تاریخ اهل بیت (ع)

روایات    پنجشنبه 7 اسفند

بنگر چه پیش فرستاده‌ای

چند روز قبل از فوت مرحوم آیت‌الله بروجردی، عده‌ای خدمت ایشان می‌رسند در حالی که ایشان را خیلی ناراحت می‌بینند. ایشان در چنین حالتی می‌گوید: خلاصه عمر ما گذشت و ما رفتیم و نتوانستیم چیزی برای خود از پیش بفرستیم و عمل با ارزشی انجام دهیم!

یک نفر گفت: آقا شما دیگر چرا؟! ما بیچاره‌ها باید این حرف‌ها را بزنیم. شما چرا؟ بحمدالله شما این‌همه آثار خیر از خود باقی گذاشته‌اید، این‌همه شاگرد تربیت کرده‌اید، این‌همه کتبی که به یادگار نهاده‌اید، مسجدی با این عظمت ساخته‌اید، مدرسه‌ها در کجا و کجا بنا کرده‌اید.

وقتی سخنش تمام شد، مرحوم بروجردی جمله‌ای را گفتند که البته حدیث است. فرمودند: «خَلَّصَ العَمَلَ فَاِنَّ النّافِدَ بَصیرٌ بَصیر». عمل را باید خالص انجام داد، نقاد آگاه آگاهی آنجا هست. تو خیال کردی اینها که در منطق مردم به این شکل است، حتما در پیشگاه الهی نیز همین‌طور است که تو قضاوت می‌کنی؟ إِنَّ اللَّهَ خَبِيرٌ بِمَا تَعْمَلُونَ (حشر/۱۸)

📖 منبع: حکایت‌ها و هدایت‌ها در آثار شهید مطهری، ص۱۰۰ (با تلخیص)

پند تاریخ عمل صالح

روایات    چهارشنبه 29 بهمن

پند تاریخ-موذن-اذان
مؤذن بدصدا

مؤذنی بدصدا در شهری زندگی می‌کرد. او هر روز با صدای بد و ناهنجاری اذان می‌گفت. یک وقت دید: یک یهودی برایش هدیه‌ای آورده و گفت: این هدیه ناچیز را قبول می‌کنی؟

- برای چه؟
- تو خدمت بزرگی به من کرده‌ای.
- چه خدمتی؟ من که خدمتی به شما نکرده‌ام.
- من دختری دارم که مدتی بود تمایل به اسلام داشت. از وقتی که شما اذان می‌گویید، و الله‌اکبر را از تو می‌شنود، دیگر از اسلام بیزار شده! حالا این هدیه را آورده‌ام، برای اینکه تو خدمتی به من کردی و نگذاشتی این دختر مسلمان بشود...

در خصوص مؤذن توصیه شده «صیت» یعنی خوش‌صدا باشد، زیرا طبع آدمی اینطور است که وقتی اذان را از یک خوش‌صدا می‌شنود، جملات آن جور دیگری بر قلبش اثر می‌گذارد. همچنین که خواندن قرآن، تبلیغ کردن و... اگر با لحن خوش باشد، زودتر بر شنونده اثر می‌گذارد.

📖 منبع: حکایت‌ها و هدایت‌ها در آثار شهید مطهری، ص۱۷۸ (با اندکی تصرف)

پند تاریخ موذن اذان

روایات    چهارشنبه 22 بهمن

پند تاریخ-تلقین
اثر تلقین

معلمی شاگردان زیادی داشت، اما از نظر اخلاقی فردی تندخو بود و بچه‌ها را اذیت می‌کرد. بچه‌ها هم دل‌خوشی‌شان این بود که برای یک روز هم که شده از دست این معلم خلاص شوند و درس را تعطیل کنند! از این رو با هم نشستند و نقشه‌ای کشیدند.

فردا که معلم به کلاس آمد، یکی از بچه‌ها به معلم سلام کرد و گفت: جناب معلم خدا بد ندهد! مثل اینکه مریض هستید، کسالتی دارید؟ جواب داد نه کسل نیستم. شاگرد دیگر آمد و گفت: جناب معلم رنگ و رویتان امروز پریده! خدای ناکرده کسالتی دارید؟ این دفعه یکه خورد، ولی باز گفت: نه. سومی آمد و همان مضمون را تکرار کرد. معلم هنگام جواب گفتن صدای صدایش شل‌تر شد و تردید کرد که شاید من مریض هستم! کم‌کم چهارمی، پنجمی، ششمی و هر بچه‌ای که آمد همان مطلب را تکرار کرد. سرانجام امر بر معلم مشتبه شد و گفت: بلی، گویا امروز حالم خوش نیست!! بالاخره معلم واقعا باور کرد مریض است و کلاس را تعطیل نمود...

آنچه ذکر شد یک تمثیل از مثنوی بود، اما به عنوان یک واقعیت اجتماعی نیز قابل تجربه است، زیرا متاسفانه خیلی اوقات ملاک خوب و بد را قضاوت‌های عامه مردم و تبلیغات مکرر تعیین می‌کند و بسیاری از تقلیدهای نابه‌جا در آداب و رسوم فردی و اجتماعی در اثر همین القائات و تلقینات است و مقاومت در برابر این قضاوت‌ها و تلقینات جز با عقلی هدایت شده و روحیه‌ای قوی میسر نیست.

📖 منبع: حکایت‌ها و هدایت‌ها در آثار شهید مطهری، ص۱۴۹

پند تاریخ تلقین

روایات    چهارشنبه 15 بهمن

پند تاریخ-مادر
نگهداری از مادر پیر

مردی مادری پیر داشت و همیشه از دست مادرش می‌نالید و مادرش به دلیل کهولت سن در بینایی و شنوایی و راه رفتن ضعف داشت. مرد که از زندگی کردن با او خسته شده بود به نزد شیخی رفت و به او گفت تا راه چاره‌ای به او نشان دهد.

شیخ به او گفت: او مادر توست و مراقبت از آن وظیفه توست. او تو را بزرگ کرده و از تو مراقبت کرده. الآن وظیفه توست که از او مراقبت کنی. مرد گفت: ده‌ها برابر زحمتی که برای بزرگ کردن من کشیده، برای نگهداری از او کشیده‌ام و هیچ منتی برای بزرگ کردن من ندارد که هر چه کرده بیشتر از آن برایش کرده‌ام. اکنون دیگر نمی‌توانم او را تحمل کنم، مگر برای او پرستاری بگیرم.

شیخ که این حرف‌ها را از او شنید، به او گفت: تفاوتی مهم بین مراقبت کردن تو و مراقبت کردن مادرت است و آن این است که مادرت تو را برای ادامه زندگی بزرگ و مراقبت کرد و تو از او مراقبت می‌کنی به امید روزی که بمیرد! پس تا عمر داری هر کاری برایش کنی نمی‌توانی زحمات او را جبران کنی...

📖 منبع: پایگاه اطلاع‌رسانی حوزه

پند تاریخ مادر

روایات    چهارشنبه 8 بهمن

هیچ کس برای من نمی‌گرید!

گویند زاهد وارسته‌ای در بصره سکونت داشت. در بستر مرگ قرار گرفت. خویشانش بر بالین او نشسته و گریه می‌کردند. زاهد به پدرش رو کرد و گفت: چرا گریه می‌کنی؟ پدر گفت: چگونه گریه نکنم؟ وقتی فرزندی از دنیا برود، پشت پدر می‌شکند.

زاهد به مادرش گفت: چرا گریه می‌کنی؟ مادر گفت: چگونه نگریم که امیدوار بودم در ایام پیری عصای دستم باشی و به من خدمت کنی و در هنگام بیماری و مرگم در بالینم باشی.

زاهد به همسرش گفت: چرا گریه می‌کنی؟ همسر گفت: چگونه گریه نکنم که با مرگ تو، فرزندانم یتیم و بی‌سرپرست می‌شوند.

زاهد فریاد زد: آه! آه! شما هر کدام برای خود گریه می‌کنید! هیچ‌کس برای من نمی‌گرید که بعد از مرگ بر من چه خواهد رسید و حالم چه خواهد شد؟ آیا پاسخ سوالات دو فرشته نکیر و منکر را می‌دهم یا درمانده می‌شوم؟ هیچ‌کس برای من نمی‌گرید که مرا تنها در لحد گور می‌گذارند و از اعمال من می‌پرسند. این را گفت و آهی کشید و جان سپرد...

📖 منبع: پایگاه اطلاع‌رسانی حوزه، به نقل از منهاج‌الشارعین، منهج۱۳، ص۵۹۳

پند تاریخ مرگ

روایات    چهارشنبه 1 بهمن

تلنگر با سکوت!

گویند در مجلس معاویه، یکی از بزرگان خاموش بود و هیچ نمی‌گفت. معاویه گفت: چرا سخن نمی‌گویی؟ گفت: چه گویم؟! اگر راست گویم، از تو بترسم و اگر دروغ گویم، از خدا! پس در این مقام، سکوت سزاوارتر است.

📖 منبع: پایگاه اطلاع‌رسانی حوزه، به نقل از لطایف و پندهای تاریخی، ص۸۳

پند تاریخ سکوت

روایات    چهارشنبه 17 دی

در عاقبت کار بیندیش

مردی نزد پیامبر اکرم(ص) آمد و عرض کرد: ای رسول خدا مرا نصیحتی بفرمایید. پیامبر(ص) به او فرمود: آیا اگر تو را نصیحت کنم، به آن عمل خواهی کرد؟ (و این سوال را سه بار تکرار کردند). مرد در هر سه بار پاسخ داد: آری.

آن‌گاه رسول خدا(ص) به او فرمود: تو را چنین سفارش می‌کنم که: هرگاه تصمیم گرفتی کاری انجام دهی، ابتدا در عاقبت و سرانجام آن خوب بیندیش؛ پس اگر دیدی مایه رشد و درستی است، آن را انجام بده و اگر دیدی مایه گمراهی و بدی است، از آن دست بکش.

📖 منبع: کافی (ط الاسلامیة)، ج۸، ص۱۵۰

پند تاریخ عاقبت کار

روایات    چهارشنبه 26 آذر 1404

حاکم نیشابور و مرد کشاورز

روزی حاکم نیشابور برای گردش به بیرون از شهر رفته بود که مرد میانسالی را در حال کار بر روی زمین کشاورزی دید.

حاکم پس از دیدن آن مرد بی‌مقدمه به کاخ برگشت و دستور داد کشاورز را به کاخ بیاورند. روستایی بی‌نوا با ترس و لرز در مقابل تخت حاکم ایستاد.

به دستور حاکم لباس گران‌بهایی بر او پوشاندند. حاکم گفت یک قاطر راهوار به همراه افسار و پالان خوب هم به او بدهید. حاکم که از تخت پایین آمده بود و آرام قدم می‌زد، به مرد کشاورز گفت: می‌توانی بر سر کارت برگردی. ولی همین که دهقان بینوا خواست حرکت کند، حاکم کشیده‌ای محکم پس گردن او نواخت!

همه حیران از آن عطا و حکمت این جفا، منتظر توضیح حاکم بودند! حاکم از کشاورز پرسید: مرا می‌شناسی؟ کشاورز بیچاره گفت: شما تاج سر رعایا و حاکم شهر هستید. حاکم گفت: آیا بیش از این مرا می‌شناسی؟ 
سکوت مرد حاکی از استیصال و درماندگی او بود.

حاکم گفت: به خاطر داری بیست سال قبل که من و تو با هم دوست بودیم، در یک شب بارانی که در رحمت خدا باز بود، من رو با آسمان کردم و گفتم خدایا به حق این باران و رحمتت، مرا حاکم نیشابور کن! و تو محکم بر گردن من زدی و گفتی که ای ساده دل! من سال‌هاست از خدا یک قاطر با پالان برای کار کشاورزیم می‌خواهم هنوز اجابت نشده، آن وقت تو حکومت نیشابور را می‌خواهی؟!

یک باره خاطرات گذشته در ذهن دهقان مرور شد. حاکم گفت: این هم قاطر و پالانی که می‌خواستی، این کشیده هم تلافی همان کشیده‌ای که به من زدی! فقط می‌خواستم بدانی که برای خدا، حکومت نیشابور یا قاطر و پالان فرق ندارد، ایمان و اعتقاد من و توست که فرق دارد...

پند تاریخ دعا ایمان اعتقاد

روایات    چهارشنبه 12 آذر 1404

بهلول و معمای هارون

حاضران مجلس بر عقل و جرات بهلول متحیر بودند! هارون هم در مقابل جواب‌های بهلول از رو رفت، ولی بهلول فهمید که هارون در صدد تلافی است.

پند تاریخ بهلول هارون

روایات    چهارشنبه 5 آذر 1404

پند تاریخ-ضرب المثل
ماست‌ها را کیسه کردند!

به مختارالسلطنه گفتند که ماست در تهران خیلی گران شده است. فرمان داد تا ارزان کنند. پس از چندی خود ناشناس به یکی از دکان‌های شهر سر زد و ماست خواست. ماست‌فروش که او را نشناخته بود پرسید: چه جور ماستی می‌خواهی؟ ماست خوب یا ماست مختارالسلطنه؟!

وی شگفت‌زده پرسید فرقش چیست؟ ماست‌فروش گفت: ماست خوب همان است که از شیر می‌گیرند و بدون آب است و با بهای دلخواه می‌فروشیم. ماست مختارالسلطنه همین تغار دوغ است که در جلوی دکان می‌بینی که یک سوم آن ماست و دو سوم دیگر آن آب است و به بهایی که مختارالسلطنه گفته می‌فروشیم. تو از کدام می‌خواهی؟

مختارالسلطنه دستور داد ماست‌فروش را جلوی دکانش وارونه از درختی آویزان کرده و بند تنبانش را دور کمر سفت ببندند. سپس تغار دوغ را از بالا در پاچه تنبانش بریزند و آنقدر آویزان نگهش دارند تا همه آب‌هایی که به ماست افزوده از تنبان بیرون بچکد! دیگر فروشنده‌ها وقتی از این داستان آگاه شدند، همگی ماست‌ها را کیسه کردند!

ضرب‌المثل «فلانى ماستش را كيسه كرده» از اینجا آمده و به این معنی است که کسی حساب کار دستش آمده و از هشدارها ترسیده و برای رفع خطر، اقدام لازم را انجام داده باشد.

پند تاریخ ضرب المثل

روایات    چهارشنبه 28 آبان 1404

بادکنک سیاه

در یک شهربازی، پسرکی سیاه‌پوست به مرد بادکنک‌فروشی نگاه می‌کرد که از قرار معلوم فروشنده مهربانی بود. بادکنک‌فروش برای جلب‌توجه یک بادکنک قرمز را رها کرد تا در آسمان اوج بگیرد و بدینوسیله جمعیتی از مشتریان جوان را جذب خود کرد. سپس بادکنک آبی و همینطور یک بادکنک زرد و بعد از آن یک بادکنک سفید را رها کرد.  بادکنک‌ها سبکبال به آسمان رفتند و اوج گرفتند و ناپدید شدند.

پسرک سیاه‌پوست هنوز به تماشا ایستاده بود و به یک بادکنک سیاه خیره شده بود. تا اینکه پس از لحظاتی به بادکنک‌فروش نزدیک شد و با تردید پرسید: ببخشید آقا! اگر بادکنک سیاه را هم رها می‌کردید، بالا می‌رفت؟ مرد بادکنک‌فروش لبخندی به روی پسرک زد و با دندان، نخی که بادکنک سیاه را نگه داشته بود، برید و بادکنک به طرف بالا اوج گرفت و پس از لحظاتی گفت: پسرم! آن چیزی که سبب اوج گرفتن بادکنک می‌شود رنگ آن نیست، بلکه چیزی است که در درون بادکنک قرار دارد.

چیزی که باعث رشد آدم‌ها می‌شود رنگ و ظواهر آنها نیست، مهم درونیات آدمی است. چیزی که در درون افراد است، تعیین‌کننده مرتبه و جایگاه آنهاست و هر قدر ذهنیات انسان ارزشمندتر باشد، جایگاه و مرتبه آنها والاتر و شایسته‌تر می‌شود. پس چه نیکوست دل را حرم خدا قرار دهیم، چرا که بالاتر از او کسی را نمی‌توان یافت. / کشکول

پند تاریخ ارزش انسان

روایات    چهارشنبه 21 آبان 1404

من که کاری نکردم!

گویند: روزی شیطان خواست با فرزندانش از جایی به جای دیگر نقل مکان کند، خیمه‌ای را دید، و گفت: اینجا را ترک نمی‌کنم تا آنکه بلایی بر سر آنان بیاورم.

به سوی خیمه رفت و دید گاوی به میخی بسته شده و زنی را دید که آن گاو را می‌دوشد. بدان سو رفت و میخ را تکان داد. با تکان خوردن میخ، گاو ترسید و به هیجان درآمد و سطل شیر را بر زمین ریخت و پسر آن زن را که در کنار مادرش نشسته بود لگدمال کرد و او را کشت. مادر بچه با دیدن این صحنه عصبانی شد و گاو را با ضربه چاقو از پای درآورد و او را کشت. شوهر آن زن آمد و با دیدن فرزند کشته شده و گاو مرده، همسرش را زد و او را طلاق داد. سپس خویشاوندان زن آمدند و آن مرد را زدند و بعد از آن نزدیکان آن مرد آمدند و همه با هم درگیر شدند و جنگ و دعوای شدیدی به پا شد!!

فرزندان شیطان با دیدن این ماجرا تعجب کردند و از پدر پرسیدند: ای وای! این چه کاری بود که کردی؟! گفت: کاری نکردم، فقط میخ را تکان دادم!

بیشتر مردم فکر می‌کنند کاری نکرده‌اند، در حالی که نمی‌دانند چند کلمه‌ای که بر زبان جاری می‌کنند، مانند سخن‌چینی‌ها و...، مشکلات زیادی را ایجاد می‌کند. آتش اختلاف را بر می‌افروزد. خویشاوندی را بر هم می‌زند. دوستی و صفا و صمیمیت را از بین می‌برد. کینه و دشمنی می‌آورد. طراوت و شادابی را تیره و تار می‌کند. دل‌ها را می‌شکند. بعدا هم کسی که این کار را کرده فکر می‌کند کاری نکرده و فقط میخی را تکان داده است!

قبل از اینکه حرفی را بزنی، مواظب سخنانت باش! مواظب باش میخی را تکان ندهی... / کشکول

پند تاریخ سخن گفتن

روایات    چهارشنبه 14 آبان 1404

بار سنگین بی‌تفاوتی!

آورده‌اند که خر و اسبی با هم در راهی می‌رفتند. خر، اسب را ندا کرد و گفت: ای یار! اندکی از بار من بستان، وگرنه زیر این بار گران که پشتم را خم کرده است هلاک خواهم شد. اما اسب درخواست او را نپذیرفت. لاجرم خرِ مسکین تاب نیاورد و زیر بار سنگین جان داد!

صاحب خر پوست از تنش برکند و هم بار خر و هم چرمش را بر پشت اسب نهاد. اسب با خود گفت: چون در هنگام سختی، به یاری برادر مسکین خود نرفتم، اکنون به سزای آن گرفتار آمدم...

پند تاریخ یاری کردن

روایات    چهارشنبه 7 آبان 1404

سه خصلتی که از علائم نفاق است

پیامبر اکرم(ص) فرمود: هر که سه خصلت در او باشد منافق است، اگرچه نماز بخواند و روزه بگیرد و خیال کند مسلمان است: ۱- کسی که به او امانتی دهند و خیانت کند ۲- هرگاه حدیث کند، به دروغ سخن گوید ۳- اگر وعده‌ای دهد خلاف می‌کند. در قرآن می‌فرماید: «إِنَّ اللَّهَ لَا يُحِبُّ الْخَائِنِينَ؛ همانا خداوند دوست ندارد خیانتکاران را»، و نیز می‌گوید: «أَنَّ لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَيْهِ إِنْ كَانَ مِنَ الْكَاذِبِينَ؛ لعنت خدا بر دروغگویان باد» و در جای دیگر بیان می‌کند: «وَاذْكُرْ فِي الْكِتَابِ إِسْمَاعِيلَ  إِنَّهُ كَانَ صَادِقَ الْوَعْدِ وَكَانَ رَسُولًا نَبِيًّا؛ به یاد آور اسماعیل را که پیغمبری درست پیمان بود».

📖 منبع: وسائل‌الشیعه (ط الاسلامیه)، ج۱۱، ص۲۶۹

پند تاریخ نفاق

روایات    چهارشنبه 30 مهر 1404

هر که می‌خواست به معاویه تقرب جوید، امیرالمؤمنین(ع) را سب می‌نمود!

احنف به معاویه گفت: یا امیرالمؤمنین! این سخنران اگر بداند خوشنودی تو در لعنت کردن به انبیا و مرسلین است، همه را لعنت خواهد نمود! از خدا بترس، دست از علی بردار، او به ملاقات پروردگارش رفته و تنها در قبر خویش با عمل خود مشغول است. به خدا قسم شمشیرش مورد ستایش همه و مردی پاکدامن بود. در گذشت او مصیبتی بزرگ است.

پند تاریخ معاویه

روایات    چهارشنبه 23 مهر 1404

معاویه از نام «علی» هم ناراحت بود!

دشمنی معاویه با حضرت علی(ع) به جایی رسید که نمی‌توانست اسم او را بشنود و از نام نهادن به اسم علی جلوگیری می‌کرد! نقل شده امیرالمؤمنین(ع) چند روزی بود عبدالله بن عباس را ملاقات نکرده بود. روزی پرسید: چه شده که ابن عباس دیده نمی‌شود؟ گفتند: خداوند به او فرزندی عنایت کرده. بعد از نماز فرمود: برویم پیش او.

حضرت به خانه عبدالله بن عباس رفت و برای این مولود به او تبریک گفت. آنگاه فرمود: خدای را شکر می‌کنم و امیدوارم درباره این فرزند به تو برکت عنایت کند. سپس پرسید: چه نامی برایش انتخاب کرده‌ای؟ ابن عباس گفت: جایز است با بودن شما، من برایش نام بگذارم؟! حضرت فرمود: او را بیاور. فرزندش را آورد. حضرت نوزاد را گرفت و کامش را برداشت و دعای خیر درباره‌اش نمود. سپس مولود را داد به دست پدرش و فرمود: بگیر، او را علی نامیدم و کنیه‌اش را ابوالحسن گذاشتم.

وقتی معاویه برخاست، به ابن عباس گفت: شما نمی‌توانید هم اسم و هم کنیه علی(ع) را روی فرزند خود بگذارید. کنیه‌اش را من «ابو محمد» می‌گذارم. این کنیه هم برای او ماند.

بنی‌امیه هرگاه می‌شنیدند مولودی به نام علی نامیده شده او را می‌کشتند! مردم از ترس بنی‌امیه اسم فرزندان خود را عوض می‌کردند.

📖 منبع: پند تاریخ، ج۷، ص۱۲۱ و الغدیر، ج۱۰، ص۲۸۷

پند تاریخ معاویه بنی امیه

روایات    چهارشنبه 16 مهر 1404

نمایش 2 از 8